4. رابطه شريعت و طريقت و حقيقت
مىتوان گفت، اين موضوع از مهمترين مسائل بحثانگيز جهان تصوف شده است، تا جايى كه سازگارى ميان تعابير مختلف آنها بويژه در باب «حقيقت» بسيار مشكل است. برخى از آنان در تفاسير خود، جنبه معرفتى آنرا لحاظ مىكنند و پارهاى جنبه عينى آنرا(54)؛ در برخى از تعابير آنها شريعت به معناى عام موردنظر است و در بعضى ديگر به معناى خاص. در نوع گرايش نيز بعضى از آنان، شريعت را ترجيح مىدهند و مكتب خود را بر پايه آن استوار كردهاند و برخى بر عكس.(55)
آنها بر اساس تفسير باطنى خود از دقايق اعمال شرعى(56) و تفكيك اعمال ظاهرى از باطنى و ترجيح عمل قلبى بر عمل جوارحى، به اين نتيجه رسيدهاند كه هر يك از اعمال قلبى و جوارحى جايگاه ويژه خود را دارد و قلمرو فهم و تبليغ آن مىتواند از هم جدا باشد. بر اين اساس يك دانش مربوط به حقيقت و باطن دين است، و در قلمرو فهم و تعليم عارف مىگنجد و علمى ديگر مربوط به ادب شرع و ظواهر و اعمال جوارحى است كه به عهده فقيه مىباشد.(57)
اساس سخن آنان در اين است كه شريعت را بهطور كلى، ظاهرى هست و باطنى؛ ظاهر آن اعمال و احكام شرعى از قبيل نماز و روزه است كه دستورات آن از جانب خدا و پيامبر(ص) رسيده است و باطن آن، اعمال قلبى و سرى و روحى است كه آنها را طريقت مىگويند و در واقع مىتوان گفت طريقت در نگاه آنان همان باطن شريعت و مراحل سير و سلوك عرفانى و منازل و مقامات است كه مصاديق آن در ترك دنيا و دوام ذكر و توجه به خدا و تضرع و صدق و طهارت بوده و پيامبر(ص) نيز مصداق اتم اين ترك دنيا و سير و سلوك است.(58)
از ديدگاه آنها همانگونه كه انسان با وجودِ داشتن بدن و نفس و عقل، در واقع داراى سه بخش جدا نيست بلكه نسبت آنها بههم، نسبت ظاهر و باطن است، اين سه عنوان در زبان عارفان نيز از اين قبيل است و يكى ظاهر است و ديگرى باطن و سومى باطن باطن.(59)
نجم الدين رازى درباره اين تقسيم بندى مىگويد «شريعت را ظاهرى هست و باطنى؛ ظاهر آن اعمال بدنى و باطن آن اعمال قلبى و سرى و روحى است و آنرا طريقت گويند.»(60)
در آثار صوفيه، حديثى منسوب به پيامبر(ص) با عنوان «الشريعة اقوالى و الطريقة افعالى و الحقيقة احوالى» نيز ديده مىشود. حديثى كه سيد حيدر آملى كتاب اسرار الشريعه و برخى از ديگر آثار خود را بر اساس آن سامان داده است.(61) ما در اين مقام براى روششدن چگونگى رابطه اين مراتب با يكديگر به سه مبحث ذيل اشاره مىكنيم: 1. جدايى ناپذيرى اين مراتب 2. تاكيد بر باطن شريعت و تقدم آن برظاهر 3. تفكيك قلمرو دانش اهل شريعت از فهم ارباب طريقت و حقيقت.
1. جدايىناپذيرى اين مراتب
گرچه تعابير مختلفى كه از اين مراحل سهگانه ارائه شده است(62) مىتواند دستاويز مخالفان عرفان و تصوّف قرار گيرد و چه بسا در پيچ و خم بازى با الفاظ بتوان براى متهمكردن متصوفه به تفكيك شريعت از طريقت و حقيقت و ابزارانگارى و بىمبالاتى نسبت بدان دستاويزى پيدا كرد، اما با بررسى سخنان و ديدگاههاى عارفان انفكاكناپذيرى اين سه، نزد آنان مسلم است.
در هر يك از آثار صوفيان اين نكته مشهود است كه آنان بهطور مستقيم يا غيرمستقيم به انفكاكناپذيرى شريعت و طريقت و حقيقت، اشاره كردهاند.
هجويرى مىنويسد:
پس شريعت فعل بنده بود و حقيقت داشت خداوند و حفظ و عصمت وى ـ جل جلاله ـ پس اقامت شريعت بىوجود حقيقت محال بود و اقامت حقيقت بىحفظ شريعت محال و مثال اين چون شخصى باشد زنده بجان چون جان از وى جدا شود شخص مردارى شود و جان بادى. پس قيمتشان بهمقارنه يكديگرست، همچنان شريعت بىحقيقت ريائى بود و حقيقت بىشريعت نفاقى، قوله تعالى «والذين جاهدوا فينا لنهدينّهم سبلنا» مجاهدت شريعت و هدايت حقيقت، آن يكى حفظ بنده مر احكام ظاهر را بر خود و ديگر حفظ حق مر احوال باطن را بر بنده، پس شريعت از مكاسب بود و حقيقت از مواهب.(63)
نسفى گويد:
بدان كه شريعت گفتِ انبياست، و طريقت كرد انبياست، و حقيقت ديدِ انبيا. سالك بايد كه اول از علم شريعت آن چه ما لابدّ است بياموزد و ياد گيرد، و آن گاه از عمل طريقت آنچه ما لابدّ است بياموزد، و آنگاه از عمل حقيقت. اى درويش هر كه قبول مىكند آنچه پيمبر(ص) وى گفته است، از اهل شريعت است، و هر كه انجام مىدهد آنچه پيغمبر انجام داده است، از اهل حقيقت است.(64)
ملاحظه مىشود در اين تعابير و تعابير فراوان و صريح هر يك از مشايخ عرفان و تصوف هيچ گاه به جدايى بين اين سه مرحله اشاره نشده است و چه بسا تاكيد شده كه شريعتمدار بودن عارفان در مراحل سير و سلوك، مقدم بردو مرحله ديگر است. بويژه اگر در مثالهاى آنها دقت كنيم، اين امر روشنتر مىشود.
ابن سبعين،(65) خواجه عبدالله،(66) سراج طوسى،(67) ابوطالب مكى(68)، سلمى در رساله الفرق بين الشريعة والحقيقة(69)، احمد جام(70)، شبسترى(71) و ميبدى در كشف الاسرار(72) نيز بر تقدم شريعت بر طريقت و لزوم مراعات احكام شرعى، تاكيد دارند.
قشيرى نيز به زيبايى تمام در باره جدايىناپذيرى اين مراتب سخن مىگويد:
شريعت امر بود به التزام بندگى و حقيقت مشاهدت ربوبيت بود، هر شريعت كه مؤيد نباشد به حقيقت، پذيرفته نبود، هر حقيقت كه بسته نبود به شريعت با هيچ حاصل نيايد و شريعت به تكليف خلق آمده است و حقيقت خبر دادن است از تصرف حق، شريعت پرستيدن حق است و حقيقت ديدن حق است. شريعت قيام كردن است به آنچه فرموده و حقيقت ديدن است آن را كه قضا و تقدير كردست. از استاد بو على دقاق شنيدم كه گفت اياك نعبد (يعنى نگهداشتن) شريعت است و اياك نستعين (اقرار) به حقيقت است و بدان كه حقيقت، شريعت است از آنجا كه واجب آمد به فرمان (وى) و حقيقت نيز شريعت است از آن جا كه معرفت، به امر او واجب آمد.(73)
شبسترى نيز در گلشن راز اين پيوستگى را به روشنى بيان مىكند(74) ابن عربى و شاگردان مكتب او اعم از شيعى و سنى نظير قونوى و قيصرى و سيد حيدر و كاشانى نيز بياناتى كافى در اين زمينه دارند.
امام خمينى(ره) ضمن اثبات معانى باطنى براى عبادات، به ويژه نماز و لزوم توجه به آداب باطنى و قلبى نماز جهت برخوردارى آن از روح ملكوتى، راه وصول به باطن را تادّب به آداب ظاهرى آن مىداند.(75) وى در جاى ديگرى مىگويد:
بدان كه هيچ راهى در معارف الهيه پيموده نمىشود مگر آنكه ابتدا كند انسان از ظاهر شريعت و تا انسان متادب به آداب شريعت حقه نشود هيچ يك از اخلاق حسنه از براى او به حقيقت پيدا نشود و ممكن نيست كه نور معرفت در قلب او جلوه كند و علم باطن و اسرار شريعت از براى او منكشف شود. و پس از انكشاف حقيقت و بروز انواع معارف در قلب نيز متادّب به آداب خواهد بود و از اين جهت دعوى بعضى باطل است كه به ترك ظاهر، علم باطن پيدا شود(76)
و در جاى ديگر مىگويد «هيچ گاه بىتشبّث به صورت و ظاهر، به لب و باطن نتوان رسيد و ترك ظاهر، مساوى است با ابطال ظاهر و باطن شرايع»(77)
2. تاكيد بر باطن شريعت و تقدم آن بر ظاهر
صوفيان اگرچه بر جدايىناپذيرى شريعت، از طريقت و حقيقت تاكيد دارند و تلاش مىكنند تا تعاليم طريقتى و صوفيانه خود را با آموزههاى كتاب و سنت، تطبيق دهند،(78) نمىتوان منكر شد كه ديدگاه آنان درباره شريعت و رابطه آن با طريقت و حقيقت و اساسا نسبت ظاهر و باطن، با ديدگاه ديگر فرقههاى اسلامى تفاوتى روشن دارد. در پايبندى غالب مشايخ صوفيه به فروع احكام دين و اعمال ظاهرى و عادات صورى، اگرچه ترديدى نيست، نمىتوان ترديد كرد كه بسيارى از آنان در پىتقسيم، كفه باطنىگرى را سنگينتر گرفتند و تقيدات درونى و روحى را نسبت به معاملات ظاهر، ترجيح دادند(79). شايد بتوان گفت يكى از اساسىترين عوامل نزاع آنان با متشرعان، به ويژه فقيهان و متكلمان و تكفير و تفسيق آنان توسط برخى از دانشمندان اسلامى،(80) در همين نكته نهفته است. آنان اگرچه عقيده اسماعيليان را، به جهت افراط در باطنىگرى، و تاكيد بر باطن معارف دينى مورد حمله قرار مىدهند و آن را موجب ضلالت و ضربه به ظواهر دينى مىدانند(81)، خود نيز در تأكيد بر حقيقت و طريقت، كه تعبيرى ديگر از باطن اسماعيليان است، به پيامدى مشابه گرفتار شدهاند. آنان مدعى هستند كه تعاليم و علوم خاصّشان، باطن شريعت است كه آن را به صورت مستقيم از خدا مىگيرند؛ نه همانند محدثين و فقها از مردگان و لابلاى كتب،(82) و بر اين عقيده هستند كه كلمات آنها درباره طريقت در واقع همان اسرار شريعت است كه به واسطه كشف الهى و به گونه تقليد مستقيم از شارع و با املاى الهى بدان دست مىيابند.(83)
از منظر صوفيان علم باطن سرّى از اسرار الهى است كه ويژه بندگان خاص بوده و منحصر در قلوب اولياست و از اينجاست كه بين حقيقت و شريعت تفاوت قايل مىشوند.(84)
از معروف كرخى و برخى ديگر از نخستين بنيانگذاران تصوف، نقل شده كه تصوف در اصل پيوستگى و تمسّك به حقايق در برابر رسوم شريعت و قوانين و سنن است و آنچه اصل و اساس است و مخاطب آن افراد برجسته و صوفيان هستند، همان حقايق و تعاليم باطنى است نه رسوم ظاهرى شريعت(85).
ابوطالب مكى در كتاب قوت القلوب مباحثى را در باب علم ظاهر و باطن طرح كرده و با ارائه شواهدى از آيات و احاديث، بر ترجيح علم باطن بر ظاهر تاكيد كرده، از قول برخى مشايخ تصوف نقل مىكند كه علم ظاهر از عالم ملك است و علم باطن از عالم ملكوت و اوّلى علم دنياست، چرا كه در دنيا بدان محتاج هستيم و دومى علم آخرت، چرا كه زاد و توشه آخرت است و چنين استدلال مىكند كه عالم ملك خزانه علم ظاهر است و قلب خزانه ملكوت و باب علم باطن است و بنابراين فضل علم باطن بر علم ظاهر، مانند فضل ملك است بر ملكوت.(86)
ابن عربى نيز شريعت، (به تعبير خودش علم احكام) را به جسم، و حقيقت (احكام باطنى) را به روح آن تشبيه كرده، و شريعت را صورت ظاهرى حقيقت دانسته، مىگويد: راز اينكه صوفيان بين شريعت و حقيقت تفاوت گذاردهاند اين است كه آنان احساس كردند همگان شريعت و علم ظاهرى را فهميده، بدان عمل مىكنند، اما حقيقت را فقط عدهاى خاص مىفهمند.(87) سيد حيدر آملى اگرچه در بسيارى از موارد كلامش شريعت و طريقت و حقيقت را اعتباراتى از يك واقع معرفى مىكند، در عين حال نسبت شريعت به طريقت را ، همانند بسيارى ديگر از صوفيان، نسبت پوست به مغز مىداند. وى علم طريقت را نيز در مقايسه با حقيقت با همين نسبت تبيين مىكند و برآن است كه در اين مقايسه، پوست كجا و مغز كجا.(88)
طبيعى است كه وقتى صوفيه به جنبههاى باطنى ديانت و عمل مىانديشند، آنچه براى آنها اساس است، فهم حقيقت عبادات است.(89) و در عمل خود به تكاليف، به حدود و شرايط ظاهرى معين شده از طرف شرع اكتفا نمىكنند و در حركت و سكون و قيام و قعود خود به گونهاى رفتار مىكنند كه لحظهاى از مشاهده حق باز نمانند و شريعتمدارى را در آن مىبينند كه بدو خورند و بدو گيرند و بدو روند و بدو بينند و بدو شنوند و هميشه بدو باشند، نه اينكه صرفا به عمل ظاهرى و حدود و شرايط خشك فقهى عمل كنند.(90)
3. تفكيك قلمرو دانش اهل شريعت از فهم ارباب طريقت و حقيقت:
صوفيان علاوه بر تقسيم و درجهبندى شريعت، طريقت و حقيقت و تمييز بين اين مراتب؛ قلمرو شناخت و ارائه هر يك از اين امور را ويژه گروهها و افراد خاصى مىدانند و چه بسا با اين تفكيك و پارهاى از تعبيرهاى خود، اسباب حساسيت مخالفان، به ويژه فقها را فراهم كردهاند. ابونصر سراج، بعد از تقسيم علم به باطن و ظاهر، مىگويد، هر يك از اين علوم جايگاه و صاحبانى مخصوص به خود دارد. وى عالمان را به سه دسته اصحاب حديث، فقها و صوفيه تقسيم مىكند و مىگويد: هر يك از اين سه گروه با نوعى از علم و عمل و حقيقت و حال همراهند و آن وظايفى كه به عهده فقيه است با وظيفهاى كه به عهده صوفى است تفاوت دارد.(91) غزالى اين تقسيمبندى را به گونهاى ديگر انجام مىدهد و بعد از تقسيم علما به علماى رسوم و علماى قلوب مىگويد:
و بدين خاطر است كه به عالمان علوم ظاهرى، زينت زمين و ملك و به عالمان باطن زينت آسمان و ملكوت، گفته شده است(92)
و در جاى ديگر عالمان آخرت (صوفيه) را مفتيان قلوب دانسته است كه در آخرت اسباب نجات از قهر و غلبه مىباشند؛ بر خلاف فقها كه كارشان رتق و فتق امور اين جهانى است.(93) با توجه به تفكيك اين وظايف و اهميت كار صوفيان حتى دانشمندانى نظير ابنحجر هيثمى و ديگران در مقايسه محدثان و فقها و صوفيه، صوفيان را برترى مىبخشند.(94) حساسيت فقها آنگاه بيشتر مىشود كه صوفيه خود را حامل اسرار الهى و وارثان اسرار اولياء و انبياء دانسته، برآنند كه تنها عملكننده به احكام ظاهرى و باطنى آنان مىباشند و غير صوفيان تنها عامل به احكام ظاهرى شريعت هستند.(95) از طرف ديگر فقيهان را فاقد بصيرت و فهم عميق دين دانسته و عبادت فقيهانه را عبادتى بىارزش و غير مستمر و ظاهرى قلمداد كردهاند كه ويژه اوقات خاصى است و در غير آن وقت خاص عاطل و باطل است.(96) طرفه آنكه:
عارف و فقيه و متكلم هر كدام وظيفه و اثرى مخصوص در مذهب دارند. عارف ربانى روحانيت مذهب را مىافزايد و خلايق را به سوى خداپرستى جذب و رهبرى مىكند و در مثل قوه جاذبه و مولده است. اما فقيه احكام ظاهرى شريعت را نگاهبانى مىكند و به منزله قوه ماسكه است. و وظيفه متكلم حمايت و پاسبانى و دفع دشمنان دين است و از اين جهت او را به قوه دافعه مانند بايد كرد.
دفتر صوفى سواد و حرف نيست
جز دل اسپيد همچون برف نيست
زاد دانشمند آثار قلم
زاد صوفى چيست انوار قدم(97)
و نتيجه آن چنين مىشود كه: از شافعى مىپرسيد امثال اين مسايل
يكى از پژوهشگران معاصر مىنويسد:
در ميان اصحاب ائمه اطهار، كسانى اخذ احكام شريعت كردند و آن را ترويج نمودند و كسانى از جنبه ولايتى و طريقتى ايشان، مأمور دعوت به تهذيب نفس و سلوك الى الله شدند كه مشايخ صوفيه يا عرفا هستند و از اينجا بود كه طريقت اسلامى به نام «طريقت مرتضوى در قياس با شريعت محمدى» ناميده شده است.(98)
صوفيه علت تفاوت وظايف صوفى با فقيه را با توجه به تمايز حوزه مسئوليت هر يك تفسير مىكنند و مىگويند، كار فقيه مربوط به اعضاء و جوارح مكلفان و پىگيرى وظايف سياسى و اجتماعى و سامان دادن امور ظاهرى است؛ اما وظيفه و قلمرو مسئوليت عارف و صوفى امور مربوط به باطن و قلب و طبابت امراض درونى انسانها و پىگيرى تربيت روحى و معنوى آنهاست. با توجه به اين تفاوت قلمرو و اهداف است كه بايد فقيهان، آشناى احكام فرعى و وظايف ظاهرى و متكلمان، متخصص ابعاد كلامى شريعت و صوفيان، آشنايانِ احكام روحى و وظايف قلبى باشند. از چنين زاويهاى است كه چه بسا فقيه و متكلم فردى را مسلمان و مؤمن بدانند، اما عارف به صحّت چنين ايمانى گواهى ندهد.(99) از اينرو غزالى فهم معناى اخلاص، خشوع و احتراز از ريا در عبادات را كه از دستورات فقيهان نيز مىباشد، منوط به فراگيرى از صوفيان كرده، بر آن است كه آنان در پاسخ به اين امور درمانده مىشوند و حتى اگر پاسخى ارائه دهند از شأن و حوزه كارى خود خارج شدهاند چرا كه اين امور مربوط به آخرت است و فهم دقايق آن به عهده ارباب اشارت و سردمداران بشارت است و ناسوتيان را چه رسد كه بر كرسى لاهوتيان تكيه زنند. از نگاه وى، اگر فردى بعد از نيت، مشغول نماز گردد و از آغاز تا انجام آن، در فكر چيز ديگرى و در خيال ساخت و ساز عمارت و معامله در بازار باشد، نمازش از شرايط فقهى برخوردار است و فقيه به صحت و قبولى آن حكم مىكند.(100) اما صوفى كه جز به صفاى قلب نمىانديشد، به چنين عباداتى جز به ديده تحقير نمىنگرد.
در راستاى همين تفكيك وظايف است كه صوفيان، خود را حاملان فهم اسرار حقايق شرع و متصدى و مروج امر ولايت و طريقت مىدانند.(101)
ابن عربى بعد از طرح اين ادعا كه فهم باطن و توضيح اين نكته كه خطاب برخى از آيات قرآن ويژه صوفيان است، مىگويد:
ما خلق الله اشق و لااشد من علماء الرسوم على اهل الله المختصين بخدمته، العارفين به، من طريق الوهب الالهى الذى منهم اسراره فى خلقه و منهم معانى كتابه و اشارات خطابه فهم لهذه الطايفة مثل الفراعنة للرسل و لما كان الامر كما ذكرنا عدل اصحابنا الى الاشارات.(102)
بهعلاوه آنان معتقدند كه علوم خود را از راه تعلّم فرا نمىگيرند بلكه از طريق ذوق و سلوك و تجليات الهى به دست مىآورند. اين علم سرّى است كه ويژه خواص است و از راه درس و فكر دستيافتنى نيست.(103) و حتى عالمان غيرصوفى را به سخريه مىگيرند كه علمشان را از مردگان گرفتهاند و چنين علمى را براى مريدان خود به عنوان آفت سلوك مىدانند و از آن وحشت دارند.(104) به برخى از احاديث نيز تمسك مىكنند. به عنوان نمونه نقل كنند كه جبرئيل با شريعت بر پيامبر نازل شد و بعد از استقرار شريعت، حقيقت و حكمت واقعى را بر او نازل كرد و به دنبال آن، پيامبر برخى از اصحاب خود را مخصوص علم باطن شريعت كرد و اولين فرد از اين افراد كه از حقيقت و باطن، سخن گفت، على بود و در پى آن اين ويژگى به برخى منتقل شد كه از جمله آنها جُنيد، سرى سقطى و محاسبى مىباشند و اين روند همواره ادامه دارد.(105)
و نيز از پيامبر نقل كردهاند كه «وقتى از جبرئيل درباره علم باطن سؤال كردم جبرئيل گفت: اين را از خدا سؤال كردم و خداوند در جوابم فرمود: اين علم سرى از اسرارم است كه تنها در قلب برخى از بندگانم قرار مىدهم و هيچ كس از آن مطلع نيست.»(106) و تنها كسانى به ارزش اين اسرار پى برده، به علم حقيقت و طريقت مىرسند و شايستگى رسيدن به چنين علمى را پيدا مىكنند كه علاوه بر داشتن استعداد و زمينه قبلى ـ البتّه با پذيرش اصل سرّ قدر ـ ساليان دراز به خدمت شيخ و پير درآمده، از دستورات و حتّى باطن وى استفاده كنند.
با توجه به اينكه براى حالات و طرق معنوى، بر خلاف احوال ظاهرى، نمىتوان حدود و ثغور مشخصى بيان كرد و آن را تحت ضابطه عام و حكم كلى قرار داد، مىبينيم كه عارفان ارشاد باطن را خارج از دايره دستورات ظاهرى شريعت مىدانند. و براى رسيدن به حقيقت و ارائه طريق سير و سلوك و طى طريق معنوى و باطنى، پير را به جاى فقيه مىنشانند. و چه بسا كه وى براى هر مريدى با توجه به حالات و استعداد او، نسخهاى خاص و احيانا متضاد بپيچد. اما فقيه نسخهاى عمومى و هميشگى و دستورالعملى يكسان، براى عموم مقلدان صادر مىكند.(107)
در اين تقسيمبندى شيخ صوفى ملزم است به طالبان حقيقت و مريدان خود، چنين دستور دهد كه هميشه و در همه جا وقتتان را در اختيار حق بگذاريد.(108) امّا از ديدگاه فقيه عبادت و نيايش مخصوص ساعات و ايام خاصى است.