![]() |
![]() |
|
| هو 121 |
|
سومين سمپوزيوم شاه نعمت الله ولى در موضوع «شاه نعمت الله ولى و ابن عربى: تصوف و هنر» در روزهاى ۲۲ و ۲۳ نوامبر از ساعت ۹ صبح تا حدود ۳۰/۷ بعدازظهر در محل دانشگاه سويل (اشبيليه) در اسپانيا برگزار شد. پس از برگزارى اولين كنگره شاه نعمت الله ولى در دانشگاه سن خوزه آمريكا در مهر سال ۱۳۸۱ و دومين كنگره در دانشگاه لايدن هلند در مهر سال۱۳۸۲ اين سومين كنگره بود كه برگزار مى شد. برگزارى كنگره در اسپانيا حايز نكات جالب توجه بود. از در و ديوار خود اسپانيا بوى اسلام و جلوه هاى مختلف هنرى و دينى و عرفانى آن به چشم مى خورد. تبديل اسپانيا از وضعيت اسلامى به مسيحى به اين كشور جذابيت خاصى بخشيده است. از مساجدى كه تبديل به كليسا شده و ظاهراً كليسا ولى باطناً مسجد است و زبان اسپانيايى كه مملو از كلمات عربى است تا موسيقى سنتى و گيتار اسپانيايى كه بنابر اظهار بعضى اساتيد منشأيى در موسيقى سنتى ايرانى دارد. اسلامى ترين شهرهاى اسپانيا (سويل، كردوبا و گرانادا يا به نام هاى قديم اشبيليه، قرطبه و قرناطه) اكنون بخش هاى اصلى ايالتى را در اسپانيا تشكيل مى دهند كه به نام «اندوليسا» مشهور است. در عين علاقه و اصل و نسب اسلامى داشتن، در فرهنگ اسپانيايى به طرق مختلفى از قبيل تابلوهاى نقاشى (كه موضوعش سر بريدن بزرگان مسيحى توسط مسلمانان است) يا نام خانوادگى ضداسلامى (مثل «ماتامور» كه منظور از آن مسلمان كش است) عكس العمل خود را نسبت به سلطه مسلمانان نشان مى دهند.
اما از اينها كه بگذريم اندلس سرزمين بزرگانى از عالم اسلام است كسانى مثل ابن عربى، ابن رشد، ابن صاعد. در اين ميان وضعيت ابن عربى و ابن رشد حاكى از حقايقى درخور توجه است. ابن رشد فيلسوفى است كاملاً ارسطويى كه به هيچ وجه قصد آن ندارد كه فلسفه را با دين بياميزد و از افق دين به فلسفه بنگرد. از اين حيث از فارابى و ابن سينا فاصله مى گيرد و حتى ابن سينا را بيشتر متكلم مى داند تا فيلسوف. او عقلى ترين فيلسوف مسلمان است و شايد از اين جهت بى مثل باشد. اما ابن عربى _ كه پس از او ادبيات عرفانى اسلامى مملو از اصطلاحات و تعبيرات اوست _ با اينكه وطن جسمانى اش اندلس بود ولى وطن معنوى اش ايران بود. ابن عربى بيش از همه جا در ميان متفكران ايرانى مورد قبول قرار گرفت. اين امر در قياس با ابن رشد كاملاً مشهود است. زيرا با اينكه ابن رشد و ابن عربى معاصر يكديگر و هر دو اهل اندلس بودند، تفكر ابن رشد به هيچ وجه در سير فلسفه و حكمت اسلامى در ايران سهمى پيدا نكرد و هيچ يك از فيلسوفان و حكما در ايران از وى ياد نكردند ولى آراى ابن عربى آن چنان در دل و جان متفكران ايرانى جا گرفت و آن را خودى پنداشتند كه به گواهى تاريخ بيشترين شروح فصوص الحكم را ايرانيان نوشته اند. به اعتبار طريقتى، ابن عربى مريد شيخ ابومدين از اقطاب سلسله معروفيه است و در همين طريقه به چهار واسطه (شيخ ابوالفتوح جانشين شيخ ابومدين، شيخ كمال الدين كوفى، شيخ صالح بربرى، شيخ عبدالله يافعى) به شاه نعمت الله ولى مى رسيم. شاه نعمت الله ولى گذشته از مقام ارشاد و تعليم معنوى از شارحان فصوص الحكم ابن عربى بود و در مقام همدلى با ابن عربى درباره اين كتاب مى فرمايد: كلمات فصوص در دل ما/چون نگين در مقام خود بنشست/از رسول خدا رسيد به او/ باز از روح او به ما پيوست همان شهرت و مقامى را كه ابن عربى در عرفان نظرى در ايران يافت شاه نعمت الله و طريقه وى به عنوان طريقه سلوك الى الله و عرفان عملى پيدا كرد. با اين مقدمات برگزارى اين سمپوزيوم در اسپانيا به عنوان سرزمين موطن ابن عربى كاملاً متناسب و بجا مى نمود. محل برگزارى سمپوزيوم ساختمان قديمى دانشگاه سويل بود كه داراى معمارى زيبا با تابلوهاى نقاشى جذاب و مضامين تامل برانگيز بود. اين ساختمان در اصل اولين كارخانه تنباكوسازى است كه پس از آوردن توتون از آمريكا توسط كريستف كلمب احداث شد و سپس مبدل به دانشگاه گرديد. در روز اول در ساعت ۹ در مراسم افتتاحيه ابتدا نايب رئيس و رئيس روابط فرهنگى بين المللى دانشگاه سويل خانم دكتر ماريكووز وارگاس (A.M Vargas) چند دقيقه صحبت كرد و به ميهمانان خيرمقدم گفت. سپس خلاصه اى از پيام و مقاله جناب آقاى دكتر نورعلى تابنده كه قبلاً به زبان انگليسى ترجمه شده بود، قرائت شد و متن كامل فارسى آن در اختيار ايرانيان حاضر در مجلس توزيع گرديد. آنگاه دكتر پابلو بنيتو (Beneito) كه از طرف دانشگاه سويل ميزان اصلى بود چند دقيقه اى درباره ابن عربى سخنرانى كرد و خوش آمد گفت و به اين ترتيب مراسم افتتاحيه در حدود ساعت ۱۰ به اتمام رسيد و نوبت به سخنرانى ها رسيد و جلسه اول سخنرانى ها به رياست دكتر بنيتو آغاز شد. اولين سخنران آقاى دكتر آزمايش بود كه درباره «سير تاريخى تصوف از الهيات تا علم» سخنرانى كرد. مقاله وى بيشتر متمركز بر نقد تلقى دگماتيك از تصوف بود و وسعت مشرب عرفانى شاه نعمت الله را نشان مى داد.سخنرانان بعدى به ترتيب عبارت بودند از: دكتر خوزه آنتونيو آنتون j.a.Anton كه درباره «تحول ايران پس از ورود اسلام به آن» با تاكيد بر هنر ايرانى سخن گفت. سپس دكتر جى ترهار j.Ter Haar از دانشگاه لايدن هلند درباره «ابن عربى در نظر نقشبنديه» سخنرانى كرد. وى ميزبان كنگره دوم شاه نعمت الله بود كه در لايدن برگزار شده بود. موضوع اصلى سخنان وى موافقين و مخالفين ابن عربى در سلسله نقشبنديه بودند كه عمدتاً شامل جامى و خواجه محمد پارسا به عنوان موافق و شيخ احمد سرهندى به عنوان مخالف مى شد. سپس دكتر عبدالرحمن محمد معنان M.A Maanan از اسپانيا درباره تاثير ابن عربى بر شيخ احمد علوى سخنرانى كرد. شيخ احمد علوى جزء سلسله شاذليه است كه كتابى درباره وى تحت عنوان عارفى از الجزاير به فارسى ترجمه شده است. سخنران بعدى دكتر نصرالله پورجوادى از ايران بود كه در موضوع «تلاقى دو تعليم عرفانى در تصوف شاه نعمت الله ولى: نظريه عشق در شيخ احمد غزالى و وحدت وجود نزد ابن عربى» سخنرانى كرد. جلسه اول سخنرانى ها تا ساعت يك بعدازظهر ادامه داشت و قبل از اتمام جلسه اول نيم ساعت به پرسش و پاسخ اختصاص داده شده بود. جلسه دوم سخنرانى ها در ساعت ۳۰/۱۵ بعدازظهر به رياست آقاى دكتر آزمايش تشكيل شد. اولين سخنران دكتر شهرام پازوكى بود كه درباره «مبادى عرفانى هنر و زيبايى در اسلام با تكيه بر آراى شاه نعمت الله ولى، ابن عربى و مولوى» سخن گفت. سپس دكتر ژان دورينگ J.During از فرانسه سخنرانى كرد. وى فعلاً در سمت رياست انجمن ايران شناسى فرانسه در تهران اقامت دارد و به زبان فارسى نيز مسلط است و موسيقى ايرانى را نيز خوب مى شناسد. دورينگ چندين كتاب به زبان فرانسه درباره تصوف و موسيقى دارد كه دو تاى آنها به فارسى نيز ترجمه شده است. عنوان سخنرانى وى «از سماع در تصوف تا آيين شمنى» بود. محور سخنرانى وى نشان دادن حضور سماع در سلسله هاى مختلف صوفيه و قبايل شمنى بود. سخنران بعدى دكتر پير لورى P.Lory از اساتيد مشهور تصوف در دانشگاه سوربن بود. عنوان سخنرانى وى عبارت بود از: «چه كسى از سماع مى ترسد؟ جنبه هايى از مسئله سماع در تصوف.» چنان كه از عنوان سخنرانى برمى آيد وى درباره مخالفان سماع در اسلام سخن گفت. اين جلسه همان طور كه در عناوين سخنرانى ها مى بينيم بر موضوع سماع متمركز شده بود كه از مسائل اصلى مورد توجه اساتيد و حضار بود. در بخش پرسش و پاسخ اين جلسه همه از سماع مى پرسيدند. خصوصاً ژان دورينگ از دكتر آزمايش سئوال كرد كه نظر صريح شاه نعمت الله ولى درباره سماع چيست. آخرين جلسه روز اول سمپوزيوم برنامه اجراى موسيقى سنتى عرفانى بود كه در محل نمازخانه كليساى دانشگاه در ساعت ۷ بعدازظهر برگزار شد. در بخش اول دكتر ژان دورينگ تار نواخت. سپس گروه موسيقى سيمرغ كه اعضاى اصلى آن يك گروه هلندى بودند برنامه اجرا كردند. آنها اشعارى از شاه نعمت الله ولى و مولوى را خواندند كه بسيار مورد استقبال حضار قرار گرفت. بنابر آنچه مسموع شد تاكنون چنين جمعيتى در محل نمازخانه كليسا گردهم نيامده بود. نقل از خبرگزاری شرق www.sharghnewspaper.com |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/30ساعت توسط علی م |
|
|
||||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/29ساعت توسط علی م |
|
||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/09/28ساعت توسط علی م |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/09/26ساعت توسط علی م |
|
||||||
|
میلاد امام علی ابن موسی الرضا معین الضعفا والفقرا علیه السلام بر شیعیان و سالکان طریقت مبارک باد
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/09/23ساعت توسط علی م |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/20ساعت توسط علی م |
|
|
دم غروب ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را گرفته بود به دست و باد مي زد خود را مسافر از اتوبوس پياده شد چه آسمان تميزي و امتداد خيابان غربت او را برد غروب بود صداي هوش گياهان به گوش مي آمد مسافر آمده بود و روي صندلي راحتي كنار چمن نشسته بود دلم گرفته دلم عجيب گرفته است تمام راه به يك چيز فكر مي كردم و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود چه دره هاي عجيبي و اسب ‚ يادت هست سپيد بود و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه و بعد تونل ها دلم گرفته دلم عجيب گرفته است و هيچ چيز نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف نمي رهاند و فكر ميكنم كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد شنيده خواهد شد نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد چه سيبهاي قشنگي حيات نشئه تنهايي است و ميزبان پرسيد قشنگ يعني چه ؟ قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال و عشق تنها عشق ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس و عشق تنها عشق مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد مرا رساند به امكان يك پرنده شدن و نوشداروي اندوه ؟ صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش و حال شب شده بود چراغ روشن بود و چاي مي خوردند چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي چه قدر هم تنها خيال مي كنم دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي دچار يعني ..........عاشق و فكر كن كه چه تنهاست اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد و چه فكر نازك غمناكي و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند و دست منبسط نور روي شانه آنهاست نه وصل ممكن نيست هميشه فاصله اي هست اگر چه منحني آب بالش خوبي است براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر هميشه فاصله اي هست دچار بايد بود وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف حرام خواهد شد و عشق سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست و عشق صداي فاصله هاست صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند نه صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر هميشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را به آب مي بخشند و خوب مي دانند كه هيچ ماهي هرگز هزار و يك گره رودخانه را نگشود و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق در آب هاي هدايت روانه مي گردند و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند هواي حرف تو آدم را عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات و در عروق چنين لحن چه خون تازه محزوني حياط روشن بود و باد مي آمد و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد اتاق خلوت پاكي است براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد دلم عجيب گرفته است خيال خواب ندارم كنار پنجره رفت و روي صندلي نرم پارچه اي نشست هنوز در سفرم خيال مي كنم در آبهاي جهان قايقي است و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است سرود زنده دريانوردهاي كهن را به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم و پيش مي رانم مرا سفر به كجا مي برد ؟ كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟ كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش و بي خيال نشستن و گوش دادن به صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟ و در كدام بهار درنگ خواهي كرد و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟ شراب بايد خورد و در جواني روي يك سايه راه بايد رفت همين كجاست سمت حيات ؟ من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟ و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر هميشه پنجره خواب را به هم ميزد چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟ درست فكر كن كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟ چه چيز پلك ترا مي فشرد چه وزن گرم دل انگيزي ؟ سفر دراز نبود عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد و در مصاحبه باد و شيرواني ها اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان به جاجرود خروشان نگاه مي كردي چه اتفاق افتاد كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟ و فصل ‚ فصل درو بود و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو كتاب فصل ورق خورد و سطر اول اين بود حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست نگاه مي كردي ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود به يادگاري شاتوت روي پوست فصل نگاه مي كردي حضور سبز قبايي ميان شبدرها خراش صورت احساس را مرمت كرد ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس هميشه چيزي انگار هوشياري خواب به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت و روي شانه ما دست مي گذارد و ما حرارت انگشتهاي روشن او را بسان سم گوارايي كنار حادثه سر مي كشيم ونيز يادت هست و روي ترعه آرام؟ در آن مجادله زنگدار آب و زمين كه وقت از پس منشور ديده مي شد تكان قايق ذهن ترا تكاني داد غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست هميشه با نفس تازه را بايد رفت و فوت بايد كرد كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ كجاست سنگ رنوس؟ من از مجاورت يك درخت مي آيم كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت اثر گذاشته بود به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي شراب را بدهيد شتاب بايد كرد من از سياحت در يك حماسه مي آيم و مثل آب تمام قصه سهراب و نوشدارو را روانم سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد و ايستادم تا دلم قرار بگيرد صداي پرپري آمد و در كه باز شد من از هجوم حقيقت به خاك افتادم و بار ديگر در زير آسمان مزامير در آن سفر كه لب رودخانه بابل به هوش آمدم نواي بربط خاموش بود و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد و چند بربط بي تاب به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي به سمت پرده خاموش ارمياي نبي اشاره مي كردند و من بلند بلند كتاب جامعه مي خواندم و چند زارع لبناني كه زير سدر كهن سالي نشسته بودند مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند كنار راه سفر كودكان كور عراقي به خط لوح حمورابي نگاه مي كردند و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم سفر پر از سيلان بود و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر گرفته بود و سياه و بوي روغن مي داد و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال كنار هم بودند ميان راه سفر از سراي مسلولين صداي سرفه مي آمد زنان فاحشه در آسمان آبي شهر شيار روشن جت ها را نگاه مي كردند و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند سپورهاي خيابان سرود مي خواندند و شاعران بزرگ به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند و راه دور سفر از ميان آدم و آهن به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت به غربت تريك جوي آب مي پيوست به برق ساكت يك فلس به آشنايي يك لحن به بيكراني يك رنگ سفر مرا به زمين هاي استوايي برد و زير سايه آن بانيان سبز تنومند چه خوب يادم هست عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت من از مصاحبت آفتاب مي آيم كجاست سايه ؟ ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است و بوي چيدن از دست باد مي آيد و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج به حال بيهوشي است در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را نمي شناسد هنوز برگ سوار حرف اول باد است هنوز انسان چيزي به آب مي گويد و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است و در مدار درخت طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است صداي همهمه مي آيد و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را به من مي آموزند فقط به من و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم و گوشواره عرفان نشان تبت را براي گوش بي آذين دختران بنارس كنار جاده سرنات شرح داده ام به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها تمام وزن طراوت را كه من دچار گرمي گفتارم و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين وفور سايه خود را به من خطاب كنيد به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد و ازحرارت تكليم درتب و تاب است ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد و شاهراه هوا را شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس سپيد خواهد كرد براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت ولي هنوز سواري است پشت باره شهر كه وزن خواب خوش فتح قادسيه به دوش پلك تر اوست هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه به بوي امتعه هند مي رود از هوش و در كرانه هامون هنوز مي شنوي بدي تمام زمين را فرا گرفت هزار سال گذشت صداي آب تني كردني به گوش نيامد و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا نشسته بودم و عكس تاج محل را در آب نگاه مي كردم دوام مرمري لحظه هاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ ببين ‚ دوبال بزرگ به سمت حاشيه روح آب در سفرند جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن كه يك اشاره بس است حيات ‚ ضربه آرامي است به تخته سنگ مگار و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط غبار تجربه را از نگاه من شستند به من سلامت يك سرو را نشان دادند و من عبادت احساس را به پاس روشني حال كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم عبور بايد كرد و هم نورد افق هاي دور بايد شد و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد عبور بايد كرد و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد من از كنار تغزل عبور مي كردم و موسم بركت بود و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد زني شنيد كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل در ابتداي خودش بود ودست بدوي او شبنم دقايق را به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد من ايستادم و آفتاب تغزل بلند بود و من مواظب تبخير خواب ها بودم و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن شماره مي كردم خيال مي كرديم بدون حاشيه هستيم خيال مي كرديم ميان متن اساطيري تشنج ريباس شناوريم و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست در ابتداي خطير گياه ها بوديم كه چشم زني به من افتاد صداي پاي تو آمد خيال كردم باد عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي صداي پاي ترا در حوالي اشيا شنيده بودم كجاست جشن خطوط ؟ نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟ و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان پر از سطوح عطش كن كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف دقيق خواهد شد و راز رشد پنيرك را حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟ و در تراكم زيباي دست ها يك روز صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم و در كدام زمين بود كه روي هيچ نشستيم و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟ جرقه هاي محال از وجود برمي خاست كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟ و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار چه قدر روشن بود كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟ عبور بايد كرد صداي باد مي آيد عبور بايد كرد و من مسافرم اي بادهاي همواره مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد مرا به كودكي شور آب ها برسانيد و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد و اتفاق وجود مرا كنار درخت بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك و در تنفس تنهايي دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد حضور هيچ ملايم را به من نشان بدهيد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/09/13ساعت توسط علی م |
|
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/09/10ساعت توسط علی م |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/09/10ساعت توسط علی م |
|
|||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/09/01ساعت توسط علی م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همدان _ آرامگاه بابا طاهر
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم به هرجابنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم این وبلاگ شخصی است و مطالب آن الزاما دیدگاههای سلسله نعمت اللهی گنابادی نیست . |
| پیوندهای روزانه |
|
مجذوبان نور عرفان و تصوف اسلامي اخبار سلسله نعمت الهی گنابادی اخبار صوفیه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|