تبليغاتX
تسنیم
هو 121
سومين سمپوزيوم شاه نعمت الله ولى در موضوع «شاه نعمت الله ولى و ابن عربى: تصوف و هنر» در روزهاى ۲۲ و ۲۳ نوامبر از ساعت ۹ صبح تا حدود ۳۰/۷ بعدازظهر در محل دانشگاه سويل (اشبيليه) در اسپانيا برگزار شد. پس از برگزارى اولين كنگره شاه نعمت الله ولى در دانشگاه سن خوزه آمريكا در مهر سال ۱۳۸۱ و دومين كنگره در دانشگاه لايدن هلند در مهر سال۱۳۸۲ اين سومين كنگره بود كه برگزار مى شد. برگزارى كنگره در اسپانيا حايز نكات جالب توجه بود. از در و ديوار خود اسپانيا بوى اسلام و جلوه هاى مختلف هنرى و دينى و عرفانى آن به چشم مى خورد. تبديل اسپانيا از وضعيت اسلامى به مسيحى به اين كشور جذابيت خاصى بخشيده است. از مساجدى كه تبديل به كليسا شده و ظاهراً كليسا ولى باطناً مسجد است و زبان اسپانيايى كه مملو از كلمات عربى است تا موسيقى سنتى و گيتار اسپانيايى كه بنابر اظهار بعضى اساتيد منشأيى در موسيقى سنتى ايرانى دارد. اسلامى ترين شهرهاى اسپانيا (سويل، كردوبا و گرانادا يا به نام هاى قديم اشبيليه، قرطبه و قرناطه) اكنون بخش هاى اصلى ايالتى را در اسپانيا تشكيل مى دهند كه به نام «اندوليسا» مشهور است. در عين علاقه و اصل و نسب اسلامى داشتن، در فرهنگ اسپانيايى به طرق مختلفى از قبيل تابلوهاى نقاشى (كه موضوعش سر بريدن بزرگان مسيحى توسط مسلمانان است) يا نام خانوادگى ضداسلامى (مثل «ماتامور» كه منظور از آن مسلمان كش است) عكس العمل خود را نسبت به سلطه مسلمانان نشان مى دهند.
اما از اينها كه بگذريم اندلس سرزمين بزرگانى از عالم اسلام است كسانى مثل ابن عربى، ابن رشد، ابن صاعد. در اين ميان وضعيت ابن عربى و ابن رشد حاكى از حقايقى درخور توجه است. ابن رشد فيلسوفى است كاملاً ارسطويى كه به هيچ وجه قصد آن ندارد كه فلسفه را با دين بياميزد و از افق دين به فلسفه بنگرد. از اين حيث از فارابى و ابن سينا فاصله مى گيرد و حتى ابن سينا را بيشتر متكلم مى داند تا فيلسوف. او عقلى ترين فيلسوف مسلمان است و شايد از اين جهت بى مثل باشد. اما ابن عربى _ كه پس از او ادبيات عرفانى اسلامى مملو از اصطلاحات و تعبيرات اوست _ با اينكه وطن جسمانى اش اندلس بود ولى وطن معنوى اش ايران بود. ابن عربى بيش از همه جا در ميان متفكران ايرانى مورد قبول قرار گرفت. اين امر در قياس با ابن رشد كاملاً مشهود است. زيرا با اينكه ابن رشد و ابن عربى معاصر يكديگر و هر دو اهل اندلس بودند، تفكر ابن رشد به هيچ وجه در سير فلسفه و حكمت اسلامى در ايران سهمى پيدا نكرد و هيچ يك از فيلسوفان و حكما در ايران از وى ياد نكردند ولى آراى ابن عربى آن چنان در دل و جان متفكران ايرانى جا گرفت و آن را خودى پنداشتند كه به گواهى تاريخ بيشترين شروح فصوص الحكم را ايرانيان نوشته اند.
به اعتبار طريقتى، ابن عربى مريد شيخ ابومدين از اقطاب سلسله معروفيه است و در همين طريقه به چهار واسطه (شيخ ابوالفتوح جانشين شيخ ابومدين، شيخ كمال الدين كوفى، شيخ صالح بربرى، شيخ عبدالله يافعى) به شاه نعمت الله ولى مى رسيم. شاه  نعمت الله ولى گذشته از مقام ارشاد و تعليم معنوى از شارحان فصوص الحكم ابن عربى بود و در مقام همدلى با ابن عربى درباره اين كتاب مى فرمايد:
كلمات فصوص در دل ما‎/چون نگين در مقام خود بنشست‎/از رسول خدا رسيد به او‎/ باز از روح او به ما پيوست
همان شهرت و مقامى را كه ابن عربى در عرفان نظرى در ايران يافت شاه نعمت الله و طريقه وى به عنوان طريقه سلوك الى الله و عرفان عملى پيدا كرد. با اين مقدمات برگزارى اين سمپوزيوم در اسپانيا به عنوان سرزمين موطن ابن عربى كاملاً متناسب و بجا مى نمود. محل برگزارى سمپوزيوم ساختمان قديمى دانشگاه سويل بود كه داراى معمارى زيبا با تابلوهاى نقاشى جذاب و مضامين تامل برانگيز بود. اين ساختمان در اصل اولين كارخانه تنباكوسازى است كه پس از آوردن توتون از آمريكا توسط كريستف كلمب احداث شد و سپس مبدل به دانشگاه گرديد. در روز اول در ساعت ۹ در مراسم افتتاحيه ابتدا نايب رئيس و رئيس روابط فرهنگى بين المللى دانشگاه سويل خانم دكتر ماريكووز وارگاس (A.M Vargas) چند دقيقه صحبت كرد و به ميهمانان خيرمقدم گفت. سپس خلاصه اى از پيام و مقاله جناب آقاى دكتر نورعلى تابنده كه قبلاً به زبان انگليسى ترجمه شده بود، قرائت شد و متن كامل فارسى آن در اختيار ايرانيان حاضر در مجلس توزيع گرديد. آنگاه دكتر پابلو بنيتو (Beneito) كه از طرف دانشگاه سويل ميزان اصلى بود چند دقيقه اى درباره ابن عربى سخنرانى كرد و خوش آمد گفت و به اين ترتيب مراسم افتتاحيه در حدود ساعت ۱۰ به اتمام رسيد و نوبت به سخنرانى ها رسيد و جلسه اول سخنرانى ها به رياست دكتر بنيتو آغاز شد. اولين سخنران آقاى دكتر آزمايش بود كه درباره «سير تاريخى تصوف از الهيات تا علم» سخنرانى كرد. مقاله وى بيشتر متمركز بر نقد تلقى دگماتيك از تصوف بود و وسعت مشرب عرفانى شاه نعمت الله را نشان مى داد.سخنرانان بعدى به ترتيب عبارت بودند از: دكتر خوزه آنتونيو آنتون j.a.Anton كه درباره «تحول ايران پس از ورود اسلام به آن» با تاكيد بر هنر ايرانى سخن گفت. سپس دكتر جى ترهار j.Ter Haar از دانشگاه لايدن هلند درباره «ابن عربى در نظر نقشبنديه» سخنرانى كرد. وى ميزبان كنگره دوم شاه نعمت الله بود كه در لايدن برگزار شده بود. موضوع اصلى سخنان وى موافقين و مخالفين ابن عربى در سلسله نقشبنديه بودند كه عمدتاً شامل جامى و خواجه محمد پارسا به عنوان موافق و شيخ احمد سرهندى به عنوان مخالف مى شد. سپس دكتر عبدالرحمن محمد معنان M.A Maanan از اسپانيا درباره تاثير ابن عربى بر شيخ احمد علوى سخنرانى كرد. شيخ احمد علوى جزء سلسله شاذليه است كه كتابى درباره وى تحت عنوان عارفى از الجزاير به فارسى ترجمه شده است. سخنران بعدى دكتر نصرالله پورجوادى از ايران بود كه در موضوع «تلاقى دو تعليم عرفانى در تصوف شاه نعمت الله ولى: نظريه عشق در شيخ احمد غزالى و وحدت وجود نزد ابن عربى» سخنرانى كرد. جلسه اول سخنرانى ها تا ساعت يك بعدازظهر ادامه داشت و قبل از اتمام جلسه اول نيم ساعت به پرسش و پاسخ اختصاص داده شده بود.
جلسه دوم سخنرانى ها در ساعت ۳۰/۱۵ بعدازظهر به رياست آقاى دكتر آزمايش تشكيل شد. اولين سخنران دكتر شهرام پازوكى بود كه درباره «مبادى عرفانى هنر و زيبايى در اسلام با تكيه بر آراى شاه نعمت الله ولى، ابن عربى و مولوى» سخن گفت. سپس دكتر ژان دورينگ J.During از فرانسه سخنرانى كرد. وى فعلاً در سمت رياست انجمن ايران شناسى فرانسه در تهران اقامت دارد و به زبان فارسى نيز مسلط است و موسيقى ايرانى را نيز خوب مى شناسد. دورينگ چندين كتاب به زبان فرانسه درباره تصوف و موسيقى دارد كه دو تاى آنها به فارسى نيز ترجمه شده است. عنوان سخنرانى وى «از سماع در تصوف تا آيين شمنى» بود. محور سخنرانى وى نشان دادن حضور سماع در سلسله هاى مختلف صوفيه و قبايل شمنى بود. سخنران بعدى دكتر پير لورى P.Lory از اساتيد مشهور تصوف در دانشگاه سوربن بود. عنوان سخنرانى وى عبارت بود از: «چه كسى از سماع مى ترسد؟ جنبه هايى از مسئله سماع در تصوف.» چنان كه از عنوان سخنرانى برمى آيد وى درباره مخالفان سماع در اسلام سخن گفت. اين جلسه همان طور كه در عناوين سخنرانى ها مى بينيم بر موضوع سماع متمركز شده بود كه از مسائل اصلى مورد توجه اساتيد و حضار بود. در بخش پرسش و پاسخ اين جلسه همه از سماع مى پرسيدند. خصوصاً ژان دورينگ از دكتر آزمايش سئوال كرد كه نظر صريح شاه نعمت الله ولى درباره سماع چيست.
آخرين جلسه روز اول سمپوزيوم برنامه اجراى موسيقى سنتى عرفانى بود كه در محل نمازخانه كليساى دانشگاه در ساعت ۷ بعدازظهر برگزار شد. در بخش اول دكتر ژان دورينگ تار نواخت. سپس گروه موسيقى سيمرغ كه اعضاى اصلى آن يك گروه هلندى بودند برنامه اجرا كردند. آنها اشعارى از شاه نعمت الله ولى و مولوى را خواندند كه بسيار مورد استقبال حضار قرار گرفت. بنابر آنچه مسموع شد تاكنون چنين جمعيتى در محل نمازخانه كليسا گردهم نيامده بود.

          نقل از خبرگزاری شرق                                                         www.sharghnewspaper.com                            

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/30ساعت   توسط علی م | 
دکتر کاکایی : عرفان اسلامی از بطن اسلام جوشیده است
فلاسفه، متکلمان و فقها و حتی ظاهر گرایان قرآن را تاویل کرده اند اما عرفا کمترین تاویل را از قرآن داشته اند. زیرا عارف بطن اسلام و قرآن را می بیند و در حقیقت عرفان اسلامی از بطن اسلام جوشیده است.

به گزارش خبرنگار گروه دین و اندیشه "مهر"، دکتر قاسم کاکایی، استاد فلسفه دانشگاه شیراز، در همایش عرفان، اسلام، ایران و انسان معاصر درباره نسبت عرفان و اسلام سخن گفت.

وی با اشاره به این مطلب که سهروردی وارث تصوف اسلامی است اظهار داشت : سهروردی وارث تصوف اسلام و ایران است و تصوف وی چیزی نیست جز ترجمان معنویت اسلامی.

وی با تاکید بر آن که دین درجاتی دارد گفت : اسلام نخستین مرحله است و در درجات بالاتر به ترتیب ایمان، احسان، تقوی و یقین قرار دارند .

دکتر کاکایی با بیان این که عارف کسی است که سخن خدا را شنیده و وجه خدا را می بیند اظهار داشت : عارف اسماء خدا را حس می کند و آن را در همه چیز می بیند به این ترتیب می تواند به خدا نزدیک شود. در این صورت است که اگر کسی بخواهد به خدا نزدیک شود فاصله ای با خدا نخواهد داشت یعنی خدا یافتنی و خیلی نزدیک است و آیا این اسلام غیر ازعرفان است.

وی با بیان این که اصطلاحات تصوف و عرفان منشاء قرآنی دارند گفت : اگر کسی در عرفان قدم گذاشت، به درجاتی از یقین می رسد که قرآن برایش آشکار می شود. زیرا قرآن بطن های مختلف دارد و همه این بطن ها بر عارف آشکار می گردد.

دکتر کاکایی در پایان گفت : فلاسفه، متکلمان و فقها و حتی ظاهر گرایان قرآن را تاویل کرده اند اما عرفا کمترین تاویل را از قرآن داشته اند. زیرا عارف بطن اسلام و قرآن را می بیند و در حقیقت عرفان اسلامی از بطن اسلام جوشیده است.   


                                                             ( نقل از خبرگزاری مهر )
+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/29ساعت   توسط علی م | 
در کوی خرابات، کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است
اسرار خرابات بجز مست نداند هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟
تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
هان! تا ننهی پای درین راه ببازی زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است
از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟
در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست محمود پریشان سر زلف ایاز است
زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت جان همه مشتاقان در سوز و گداز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است
آواز ز میخانه برآمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است
+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/09/28ساعت   توسط علی م | 
دکتر پازوکی : اسلام سرچشمه عرفان و تصوف ایرانی است
دکتر شهرام پازوکی عضو هیات علمی موسسه پژوهشی حکمت و فلسفه ایران در همایش " عرفان ، اسلام، و انسان معاصر " تصریح کرد : یافتن سرچشمه ای غیر از سرچشمه زلال اسلام برای عرفان و تصوف در ایران کاری عبث است و انگیزه اصلی این همایش نشان دادن نسبت میان عرفان ، اسلام و ایران است.

به گزارش خبرنگار گروه دین و اندیشه "مهر" وی گفت  : در واقع در این که عنوان فرعی این همایش سهروردی است نظری نهفته است و دلیل آن این است که سهروردی  یکی از کسانی است که نسبت بین ایران ، عرفان و اسلام را بیان می کند.

دکتر پازوکی افزود  : باید بگویم که در میان مستشرقان و ایران شناسان غربی معمولا یک خط فاصلی  بین ایران قبل از اسلام و ایران بعد از اسلام کشیده می شود .  اگر به تحقیقات حوزه این ایران شناسان دقت کنید ما به جز یکی دو استثناء،  کسانی را نداریم که به ایران قبل از اسلام و بعد از اسلام توامان نگاه کرده باشند. علتش هم این است که می گویند ایران قبل از اسلام یک چیز بوده است و ایران بعد از اسلام چیز دیگری  است و این دو هیچ نسبتی با هم ندارند. در حقیقت عارفان ما بخصوص سهروردی از کسانی بودند که نشان دادند بین این دو نسبتی وجود دارد. اسلام در جهان با اسلام در ایران یک تفاوتی دارد. یعنی اسلام در ایران سیر دیگری را طی کرده است.

وی اضافه کرد : اسلامی را که ایرانیان پذیرفتند  بی نظیر و بی سابقه است و این که سهروردی  سمبل و مظهر این همایش است در واقع به این معناست که این تعبیر از عرفان و اسلام مخصوص قوم ایرانیان بوده است . تفاوت اعراب و ایرانیان در قبول اسلام در این است که ایرانیان یک سابقه معنوی داشتند و با این سابقه معنوی بود که اسلام را پذیرفتند . این آن نکته ای است که  اگر نشان داده بشود، همایش به مقاصد خود رسیده است.

دکتر پازوکی تصریح کرد : تصوف در ایران تحقیق درباره سیر تحولات تاریخی یک فرقه اسلامی نیست ، بلکه تحقیق درباره ظهور و سیر معنا و حقیقت اسلام در ایران است، لذا جست وجو برای یافتن سرچشمه های دیگر برای تصوف و عرفان در ایران به غیر از سرچشمه زلال اسلام کاری عبث است.

وی گفت : به نظر مشایخ عرفان اگر اسلام را چنان که خود آنان معتقدند براساس حدیث نبوی به داشتن سه جنبه شریعت، طریقت و حقیقت تقسیم کنیم و شریعت را  احکام قوانین شرع اسلام ، طریقت را حیات معنوی و جنبه باطنی اسلام ، وحقیقت را مقصد الهی همه صالحان و مومنان و ساحت قدس بدانیم تصوف و عرفان عنوانی است که جنبه طریقتی در اسلام یافته است و لذا منشاء آن خود اسلام و قرآن کریم است.

                                                         (  نقل از خبرگزاری مهر  )

+ نوشته شده در  شنبه 1384/09/26ساعت   توسط علی م | 
میلاد امام علی ابن موسی الرضا معین الضعفا والفقرا علیه السلام بر شیعیان و سالکان طریقت مبارک باد

                        

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/09/23ساعت   توسط علی م | 

روضه خلد برین خلوت درویشان است مایه محتشمی خدمت درویشان است
گنج عزلت که طلسمات عجایب دارد فتح آن در نظر رحمت درویشان است
قصر فردوس که رضوانش به دربانی رفت منظری از چمن نزهت درویشان است
آن چه زر می‌شود از پرتو آن قلب سیاه کیمیاییست که در صحبت درویشان است
آن که پیشش بنهد تاج تکبر خورشید کبریاییست که در حشمت درویشان است
دولتی را که نباشد غم از آسیب زوال بی تکلف بشنو دولت درویشان است
خسروان قبله حاجات جهانند ولی سببش بندگی حضرت درویشان است
روی مقصود که شاهان به دعا می‌طلبند مظهرش آینه طلعت درویشان است
از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی از ازل تا به ابد فرصت درویشان است
ای توانگر مفروش این همه نخوت که تو را سر و زر در کنف همت درویشان است
گنج قارون که فرو می‌شود از قهر هنوز خوانده باشی که هم از غیرت درویشان است
من غلام نظر آصف عهدم کو را صورت خواجگی و سیرت درویشان است
حافظ ار آب حیات ازلی می‌خواهی منبعش خاک در خلوت درویشان است
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/20ساعت   توسط علی م | 
دم غروب ميان حضور خسته اشيا
نگاه منتظري حجم وقت را مي ديد
و روي ميز هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادراك مرگ جاري بود
و بوي باغچه را ‚ باد روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي مي كرد
و مثل بادبزن ‚ ذهن ‚ سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد مي زد خود را
مسافر از اتوبوس
پياده شد
چه آسمان تميزي
و امتداد خيابان غربت او را برد
غروب بود
صداي هوش گياهان به گوش مي آمد
مسافر آمده بود
و روي صندلي راحتي كنار چمن
نشسته بود
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
تمام راه به يك چيز فكر مي كردم
و رنگ دامنه ها هوش از سرم مي برد
خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود
چه دره هاي عجيبي
و اسب ‚ يادت هست
سپيد بود
و مثل واژه پاكي ‚ سكوت سبز چمنزار را چرا مي كرد
و بعد غربت رنگين قريه هاي سر راه
و بعد تونل ها
دلم گرفته
دلم عجيب گرفته است
و هيچ چيز
نه اين دقايق خوشبو كه روي شاخه نارنج مي شود خاموش
نه اين صداقت حرفي كه در سكوت ميان دو برگ اين گل شب بوست
نه هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف
نمي رهاند
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد
نگاه مرد مسافر به روي ميز افتاد
چه سيبهاي قشنگي
حيات نشئه تنهايي است
و ميزبان پرسيد
قشنگ يعني چه ؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب مي كند مانوس
و عشق تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگي ها برد
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن
و نوشداروي اندوه ؟
صداي خالص اكسير مي دهد اين نوش
و حال شب شده بود
چراغ روشن بود
و چاي مي خوردند
چرا گرفته دلت مثل آنكه تنهايي
چه قدر هم تنها
خيال مي كنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستي
دچار يعني
..........عاشق
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
و چه فكر نازك غمناكي
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست
نه وصل ممكن نيست
هميشه فاصله اي هست
اگر چه منحني آب بالش خوبي است
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر
هميشه فاصله اي هست
دچار بايد بود
وگرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست
و عشق
صداي فاصله هاست
صداي فاصله هايي كه غرق ابهامند
نه
صداي فاصله هايي كه مثل نقره تميزند
و با شنيدن يك هيچ مي شوند كدر
هميشه عاشق تنهاست
و دست عاشق در دست ترد ثانيه هاست
و او و ثانيه ها مي روند آن طرف روز
و او و ثانيه ها روي نور مي خوابند
و او ؤ ثانيه ها بهترين كتاب جهان را
به آب مي بخشند
و خوب مي دانند
كه هيچ ماهي هرگز
هزار و يك گره رودخانه را نگشود
و نيمه شب ها با زورق قديمي اشراق
در آب هاي هدايت روانه مي گردند
و تا تجلي اعجاب پيش مي رانند
هواي حرف تو آدم را
عبور مي دهد از كوچه باغ هاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني
حياط روشن بود
و باد مي آمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد
اتاق خلوت پاكي است
براي فكر چه ابعاد ساده اي دارد
دلم عجيب گرفته است
خيال خواب ندارم
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچه اي
نشست
هنوز در سفرم
خيال مي كنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من ‚ مسافر قايق ‚ هزارها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنه هاي فصول مي خوانم
و پيش مي رانم
مرا سفر به كجا مي برد ؟
كجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند
و بند كفش به انگشت هاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد ؟
كجاست جاي رسيدن و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور ؟
و در كدام بهار درنگ خواهي كرد
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد ؟
شراب بايد خورد
و در جواني روي يك سايه راه بايد رفت
همين
كجاست سمت حيات ؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد ؟
و گوش كن كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را به هم ميزد
چه چيز در همه ي راه زير گوش تو مي خواند ؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا مي فشرد
چه وزن گرم دل انگيزي ؟
سفر دراز نبود
عبور چلچله از حجم وقت كم مي كرد
و در مصاحبه باد و شيرواني ها
اشاره ها به سر آغاز هوش برمي گشت
در آن دقيقه كه از ارتفاع تابستان
به جاجرود خروشان نگاه مي كردي
چه اتفاق افتاد
كه خواب سبز ترا سار ها درو كردند ؟
و فصل ‚ فصل درو بود
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود
حيات غفلت رنگين يك دقيقه حوا ست
نگاه مي كردي
ميان گاو و چمن ‚ ذهن باد در جريان بود
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه مي كردي
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد
ببين هميشه خراشي است روي صورت احساس
هميشه چيزي انگار هوشياري خواب
به نرمي قدم مرگ مي رسد از پشت
و روي شانه ما دست مي گذارد
و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر مي كشيم
ونيز يادت هست
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده مي شد
تكان قايق ذهن ترا تكاني داد
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست
هميشه با نفس تازه را بايد رفت
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت مي آيم
كه روي پوست آن دست هاي ساده غربت
اثر گذاشته بود
به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي
شراب را بدهيد
شتاب بايد كرد
من از سياحت در يك حماسه مي آيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم
سفر مرا به در باغ چند سالگي ام برد
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم
و بار ديگر در زير ‌آسمان مزامير
در آن سفر كه لب رودخانه بابل
به هوش آمدم
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم صداي گريه مي آمد
و چند بربط بي تاب
به شاخه هاي تر بيد تاب مي خوردند
و درمسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش ارمياي نبي
اشاره مي كردند
و من بلند بلند
كتاب جامعه مي خواندم
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش رادر ذهن شماره مي كردند
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط لوح حمورابي
نگاه مي كردند
و در مسير سفر روزنامه هاي جهان را مرور مي كردم
سفر پر از سيلان بود
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن مي داد
و روي خاك سفر شيشه هاي خالي مشروب
شيارهاي غريزه و سايه هاي مجال
كنار هم بودند
ميان راه سفر از سراي مسلولين
صداي سرفه مي آمد
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن جت ها را
نگاه مي كردند
و كودكان پي پر پرچه ها روان بودند
سپورهاي خيابان سرود مي خواندند
و شاعران بزرگ
به برگ هاي مهاجر نماز مي بردند
و راه دور سفر از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت
به غربت تريك جوي آب مي پيوست
به برق ساكت يك فلس
به آشنايي يك لحن
به بيكراني يك رنگ
سفر مرا به زمين هاي استوايي برد
و زير سايه آن بانيان سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد
وسيع باش و تنها و سر به زير و سخت
من از مصاحبت آفتاب مي آيم
كجاست سايه ؟
ولي هنوز قدم ‚ گيج انشعاب بهار است
و بوي چيدن از دست باد مي آيد
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است
در اين كشاكش رنگين كسي چه مي داند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است
هنوز جنگل ابعاد بي شمار خودش را
نمي شناسد
هنوز برگ
سوار حرف اول باد است
هنوز انسان چيزي به آب مي گويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر حضور مبهم رفتار آدمي زاد است
صداي همهمه مي آيد
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من مي آموزند
فقط به من
و من مفسر گنجشك هاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده سرنات شرح داده ام
به دوش من بگذار اي سرود صبح ودا ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم
و اي تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد
به اين مسافر تنها كه از سياحت اطراف طور مي آيد
و ازحرارت تكليم درتب و تاب است
ولي مكالمه يك روز محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاهپرك هاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد
براي اين غم موزون چه شعر ها كه سرودند
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلك تر اوست
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغول ها
بلند مي شود از خلوت مزارع ينجه
هنوز تاجر يزدي ‚ كنار جاده ادويه
به بوي امتعه هند مي رود از هوش
و در كرانه هامون هنوز مي شنوي
بدي تمام زمين را فرا گرفت
هزار سال گذشت
صداي آب تني كردني به گوش نيامد
و عكس پيكر دوشيزه اي در آب نيفتاد
و نيمه راه سفر روي ساحل جمنا
نشسته بودم
و عكس تاج محل را در آب
نگاه مي كردم
دوام مرمري لحظه هاي اكسيري
و پيشرفتگي حجم زندگي در مرگ
ببين ‚ دوبال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند
جرقه هاي عجيبي است در مجاورت دست
بيا و ظلمت ادراك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است
حيات ‚ ضربه آرامي است
به تخته سنگ مگار
و در مسير سفر مرغهاي باغ نشاط
غبار تجربه را از نگاه من شستند
به من سلامت يك سرو را نشان دادند
و من عبادت احساس را
به پاس روشني حال
كنار تال نشستم و گرم زمزمه كردم
عبور بايد كرد
و هم نورد افق هاي دور بايد شد
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد
من از كنار تغزل عبور مي كردم
و موسم بركت بود
و زيرپاي من ارقام شن لگد مي شد
زني شنيد
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل
در ابتداي خودش بود
ودست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ برميچيد
من ايستادم
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خواب ها بودم
و ضربه هاي گياهي عجيب رابه تن ذهن
شماره مي كردم
خيال مي كرديم
بدون حاشيه هستيم
خيال مي كرديم
ميان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت حضور هستي ماست
در ابتداي خطير گياه ها بوديم
كه چشم زني به من افتاد
صداي پاي تو آمد خيال كردم باد
عبور مي كند از روي پرده هاي قديمي
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم
كجاست جشن خطوط ؟
نگاه كن به تموج ‚ به انتشار تن من
من از كدام طرف مي رسم به سطح بزرگ ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت دهن اسب ذوب خواهد كرد ؟
و در تراكم زيباي دست ها يك روز
صداي چيدن يك خوشه رابه گوش شنيديم
و در كدام زمين بود
كه روي هيچ نشستيم
و در حرارت يك سيب دست و رو شستيم ؟
جرقه هاي محال از وجود برمي خاست
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ ؟
و در مكالمه جسم ها ‚ مسير سپيدار
چه قدر روشن بود
كدام راه مرا مي برد به باغ فواصل ؟
عبور بايد كرد
صداي باد مي آيد عبور بايد كرد
و من مسافرم اي بادهاي همواره
مرابه وسعت تشكيل برگ ها ببريد
مرا به كودكي شور آب ها برسانيد
و كفش هاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد
دقيقه هاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك
و در تنفس تنهايي
دريچه هاي شعور مرا به هم بزنيد
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد
حضور هيچ ملايم را
به من نشان بدهيد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/09/13ساعت   توسط علی م | 
ياد  باد  آن  که  ز ما وقت سفر ياد نـکرد
بـه  وداعي  دل  غمديده  ما  شاد  نـکرد
آن جوان بخت که مي‌زد رقم خير و قبول
بـنده    پير    ندانـم   ز   چـه   آزاد   نـکرد
کاغذين  جامه به خوناب بشويم که فلک
رهـنـمونيم    بـه   پاي   علم   داد   نکرد
دل  به  اميد  صدايي که مـگر در تو رسد
نالـه‌ها  کرد  در  اين  کوه که فرهاد نکرد
سايه  تا  بازگرفتي  ز  چمن  مرغ  سـحر
آشيان  در  شکن  طره  شمـشاد  نـکرد
شايد   ار   پيک   صـبا  از  تو  بياموزد  کار
زان  که  چالاکتر  از  اين حرکت باد نـکرد
کلک  مشاطه صنعش نکشد نقش مراد
هر  که  اقرار  بدين  حسن  خداداد نـکرد
مـطربا   پرده   بـگردان  و  بزن  راه  عراق
کـه  بدين  راه  بشد  يار  و  ز ما ياد نـکرد
غزليات     عراقيسـت     سرود     حافـظ
کـه  شنيد  اين  ره دلسوز که فرياد نکرد
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت   توسط علی م | 
روزگاريسـت  که  سوداي  بتان  دين من است
غم   اين  کار  نشاط  دل  غمگين  مـن  اسـت
ديدن    روي    تو    را    ديده    جان    بين   بايد
وين  کجا  مرتبه  چشم  جهان  بين  من اسـت
يار   مـن   باش   که  زيب  فلـک  و  زينـت  دهر
از  مـه  روي  تو  و  اشک  چو  پروين من اسـت
تا   مرا   عشـق   تو  تعليم  سخن  گفـتـن  کرد
خلـق  را  ورد  زبان مدحت و تحسين من است
دولـت    فـقر    خدايا    بـه    مـن    ارزاني   دار
کاين کرامت سبب حشمت و تمکين من است
واعـظ  شحنه  شناس  اين  عظمت گو مفروش
زان  که  منزلگه سلطان دل مسکين من است
يا   رب   اين  کعبه  مقصود  تماشاگـه  کيسـت
کـه  مغيلان  طريقش  گل  و  نسرين من است
حافـظ   از   حشمـت   پرويز  دگر  قصه  مـخوان
که  لبش  جرعه کش خسرو شيرين من است
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1384/09/10ساعت   توسط علی م | 

رابعه عدويه از عارفان قرن دوم هجري است.

وي دختر اسماعيل عدوي قيسي است که در نيکوکاري مشهور بوده و در زهد و عبادت اخبار بسيار از او رسيده است.

در بصره متولد شد و به بيت المقدس مهاجرت کرد و در آنجا به سال 135 هجري زندگي را بدرود گفت.

از گفتار اوست: همچنانکه گناهانتان را پنهان مي کنيد نيکويي هايتان را پنهان کنيد.

شيخ فريدالدين عطار نيشابوري شرح او را در تذکرةالاولياء خود آورده است. شيخ عطار در منطق الطير

از قول رابعه چنين به نظم آورده است:

بي خودي مي گفت در پيش خداي                                  کاي خدا آخر دري بر من گشاي

رابـعـه آنـجـا مـگـر بـنـشـسـته بود                              گفت اي غافل کي اين در بسته بود؟ 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/01ساعت   توسط علی م | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
همدان _ آرامگاه بابا طاهر
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم
به دریا بنگرم دریا تو بینم
به هرجابنگرم کوه و در و دشت
نشان از قامت رعنا تو بینم
این وبلاگ شخصی است و مطالب آن الزاما
دیدگاههای سلسله نعمت اللهی گنابادی نیست .

پیوندهای روزانه
مجذوبان نور
عرفان و تصوف اسلامي
اخبار سلسله نعمت الهی گنابادی
اخبار صوفیه
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384
آبان 1384
مهر 1384
شهریور 1384
مرداد 1384
خرداد 1384
اردیبهشت 1384
فروردین 1384
اسفند 1383
بهمن 1383
پیوندها
حضرت صالحعليشاه ره
هم اندیشی درویشان
تصوف ايران
معارف
صالحين شيعه
ذکر
مولانا
عرفان_ 121 گنابادي
مزار سلطاني
باشگاه اندیشه
دیجیتال کیوان
کلک خیال انگیز
آبگینه ساری
تنهاترین
آستان جانان
دل سوخته
عرفان ایران
ساقي
تقديم به يك دوست
مولانا 121
حالي دگر
بي خداحافظي
حكايت دل
آفاق 121
ذوالفقار 121
در وادي تصوف
ولايتنامه
خورشيد حق
صدرالغروي
قانون براي دراويش
طنين صدا
ياهو 121
يه آشنا
ايليا
خوش خبر
صوفي سالك
هو121
sunshine121
هو 121
هنر و زیبایی شناسی در عرفان
کانون پژوهشگران فلسفه و حکمت
با یاران
سیمرغ
عرفان و تصوف اسلامی
ایثارگران دراویش
و اما عشق...
عرفان شمس
سرای خاکسار 110
در کوی دوست
نور تابان
عرفان آباد
بنام عشق
با یاد درویشان
هدايت نامه
مولانا نيوز
گنهي كردم و دل دادم و...
هو 121 شوش دانيال
فقر و درويشي
شریعت و طریقت
سایت دکتر تنهایی
عرفان و تصوف( هوشمندی )
امتداد
شبکه خبر درویشان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM