![]() |
![]() |
|
| هو 121 |
|
صوفي مهمان خدا در اين جهان است، و او بايد چنان رفتار و سلوک کند که براي مهمان زيبنده است. وي حق دارد خدمت کند، ولي حق ندارد چيزي را بخواهد. عشق موهبت الهي است، و تصوف يعني تلاش براي کشف حقيقت و بي اعتنائي به آنچه غير حقيقت است
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/06/08ساعت توسط علی م |
|
|
گویند شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه نوشته بود « هر کس که در اين سرا درآيد نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد. چه آنکس که بدرگاه باري تعالي به جان ارزد، البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/06/07ساعت توسط علی م |
|
|
بخون خويش نويسم بروی لوح مزارم که من بجرم محبت قتيل خنجريارم ز بی قراری من خلق در شگفت و ندانند که بی قراری زلف تو برده است قرارم سید خلیل عالی نژاد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/06/06ساعت توسط علی م |
|
|
نقلست که: (وقتي او را ديدند پاره اي آتش بر کف نهاده مي دويد، گفتند تا کجا؟ گفت: ميدوم تا آتش در کعبه زنم، تا خلق با خداي کعبه پردازند)؛ يک روز چوبي در دست داشت و هر دو سر آتش درگرفته، گفتند: چه خواهي؟ گفت: ميروم تا به يک سر اين دوزخ را بسوزم، و به يک سر بهشت را، تا خلق را پرواي خدا پديد آيد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/06/06ساعت توسط علی م |
|
|
بالاترين خوشي تفکر درباره وحدت اوست. تصوف مي گويد که انسان بايد در خدا بميرد و با او بسر برد. صوفي بايد مانند زمين پايمال شده و يا ابر پر باران باشد. تصوف يعني گسيختن ارتباط از هر چيزي که غير از خداست. قسمت دروني صوفي خدا، و قسمت بيروني او انسانيت است. |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1384/06/05ساعت توسط علی م |
|
|
« مرا در بر گرفت و پيش خود بنشاند. گفت اي بايزيد، خلق من دوست دارند که تو را ببينند! گفتم: بياراي مرا به وحدانيت و درپوش مرا يگانگي تو و به احديتم رسان تا خلق تو چون مرا بينند، تو را بينند، آنجا تو باشي نه من.» |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/06/03ساعت توسط علی م |
|
|
به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/06/03ساعت توسط علی م |
|
|
به نقل آورده اند: چون کار او بلند شد سخن او در حوصله اهل ظاهر نمي گنجيد، حاصل، هفت بارش از بسطام بيرون کردند. وقتيکه وي را از شهر بيرون ميکردند، پرسيد جرم من چيست؟ پاسخ دادند: تو کافري. گفت: خوشا به حال مردم شهري که کافرش من باشم.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/06/03ساعت توسط علی م |
|
|
بزرگترين مقامات و کرامات صوفي آنست که خوي بد خويش به خوي نيک بدل کند. انسان راستين کسي است که کار نيکش او را خرسند و کار بدش او را ناخرسند کند |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/06/02ساعت توسط علی م |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
همدان _ آرامگاه بابا طاهر
به صحرا بنگرم صحرا ته بینم به دریا بنگرم دریا تو بینم به هرجابنگرم کوه و در و دشت نشان از قامت رعنا تو بینم این وبلاگ شخصی است و مطالب آن الزاما دیدگاههای سلسله نعمت اللهی گنابادی نیست . |
| پیوندهای روزانه |
|
مجذوبان نور عرفان و تصوف اسلامي اخبار سلسله نعمت الهی گنابادی اخبار صوفیه آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|